محمد مهدى ملايرى
380
تاريخ و فرهنگ ايران ( فارسى )
به معنى يكى از آلات طرب است كه داراى سيمها و تارها مىباشد و آن را با دست نوازند ، در اين معنى هم معرّب « چنگ » فارسى است كه از ابزارهاى موسيقى اصيل ايران شناخته شده و معروف است « 1 » و در اين شعر به همين معنى آمده : قل لسوّار اذا ما جئته و ابن علاثة * زاد فى الصنج عبيد اللّه اوتارا ثلاثة « 2 » و باز نظير اين كلمه لفظ « كور » و « كوره » مىباشد . اين كلمه در عربى به چند معنى آمده ، چون از چند كلمهء مختلف فارسى معرّب شده ؛ نخست به معنى « آتشگاه آهنگرى » و امثال آن « 3 » ، كه در اين معنى معرّب از كوره فارسى است . ديگر به معنى « بخشى از ولايت » ، يا به معنى « استان » « 4 » كه در اين معنى معرب از « خوره » فارسى است كه چنانكه نوشتهاند نام بخشى از بخشهاى پنجگانهء ولايت فارس بوده . « 5 » و در اين معنى از آن در عربى فعل هم مشتق شده ، دربارهء كارهاى عمر در ايران نوشتهاند : « و هو اوّل من كورّ الكور و مسح ارض السواد » « 6 » . و ديگر از معانى كه براى اين لفظ و با همين اشتقاق در عربى نوشتهاند معنى « كورى » و از دست دادن بينايى است ، و اين معنى را بعضى از مفسران و ارباب لغت در تفسير آيهء « إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ » ( سورة التكوير ، آيهء 1 ) ذكر كردهاند « 7 » و بنابراين رأى اين دسته از مفسران اين كلمه به اين معنى معرّب از
--> ( 1 ) . لسان ، صحاح ، المعرب ، ص 214 . ( 2 ) . المعرب ، ص 214 . ( 3 ) . « كور الحداد الذى فيه الجمر و توقد فيه النار و هو مبنى من طين » ، لسان . برهان . ( 4 ) . معجم البلدان ، ج 1 ، ص 36 ، به نقل از حمزهء اصفهانى ، جواليقى ، المعرب 287 ، الجمهرة 2 ، ص 414 . ( 5 ) . برهان قاطع ، كوره و خوره ، فارسنامهء ابن بلخى ، ص 31 . ( 6 ) . صبح الاعشى ، ج 1 ، ص 143 . ( 7 ) . در تاج از جوهرى از ابن عباس نقل شده كه « كورت » يعنى آفتاب بىنور ( كور ) شود . جوهرى گفته اين كلمه از « كور » فارسى گرفته شده ( الاشتقاق و التعريب ، ص 28 حاشيهء 2 ) . ازهرى از سعيد بن جبير روايت كرده كه معنى « كورت غورت » ( ن . ل . عورت ) و اين از فارسى « كوربود » است . اين روايت را طبرى و ابن اثير و سيوطى و ابو حيان نيز نقل كردهاند ( المعرب ، ص 287 ) در لسان العرب : « و قيل معنى كورت غورت و هو بالفارسية « كور بكر » ( - ظ . كوربكرد ) . در تفسير ابو الفتوح رازى در تفسير اين آيه آمده : « سعيد جبير گفت لفظ معرب است يعنى كور بكنند آن را » ( ج 10 ، ص 230 ، چاپ دوم ، تهران ) .